شیخ رجبعلي خياط و مرتاض
یکی از فرزندان
شیخ رجبعلي خياط نقل میکند که : روزي با پدرم به کوه بی بی شهربانو رفته
بودیم،در راه به مرتاضي برخوردیم،وی ادعاهایی داشت،پدرم به او فرمود:حاصل
ریاضت های تو چیست؟
آن شخص با شنیدن این سخن،خم شد و از روی زمین قطعه سنگی را برداشت و آن را تبدیل به گلابی نمودو به پدرم تعارف کردو گفت:بفرمائید میل کنید.
پدرم فرمود: خوب!این کار را برای من کردی،بگو ببینم برای خدا چه داری؟ و چه کرده ای؟! مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد...
كيمياي محبت، يادنامه شيخ رجبعلي خياط،ص179
آن شخص با شنیدن این سخن،خم شد و از روی زمین قطعه سنگی را برداشت و آن را تبدیل به گلابی نمودو به پدرم تعارف کردو گفت:بفرمائید میل کنید.
پدرم فرمود: خوب!این کار را برای من کردی،بگو ببینم برای خدا چه داری؟ و چه کرده ای؟! مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد...
كيمياي محبت، يادنامه شيخ رجبعلي خياط،ص179
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۵ ق.ظ توسط محمد قاهری
|
یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی